برنامه درسی مبتنی بر مغز

مقدمه

مغز انسان دارای قسمتهای گوناگون است اما نظام آموزشی فعلی تنها درصد کوچکی از آن را نشانه رفته است .اکنون آموزشهای مدرسه ای بر جزیی باریک از مغز تمرکز دارند که در قسمت چپ قشر مخ قرار گرفته است و منزوی شدن قسمتهای خاص مغز همبستگی و انسجام نظام مند آن را از میان برده است.

ند هرمان با طرح تکنولوژی تسلط مغز این آگاهی را به وجود آورد که نظامهای مدرسه ای ما تمرکز بسیار زیاد بر مهارتهای استدلالی با توالی زمانی دارند و تواناییهای خلاقانه راکاملاً تحت الشعاع قرار می دهند.

مغز دارای تمامیت و یکپارچگی خاصی است که اغلب در محیطهای آموزشی تکه تکه می شود. نتایج پژوهشها نشان می دهند که همبستگی مثبت بسیار قوی میان تسلط نیم کره راست مغز و شکست تحصیلی یا مشکلات رفتاری در مدرسه وجود دارد .

دانش آموزان نمی توانند تصویر کامل یا هدف اطلاعات را تا رسیدن به نقطه پایان شناسایی نمایند؛ زیرا فرصتهای فراهم آمده در مدارس اغلب منجر به

محرومیت مغز می شوند.

در اینجا این پرسش بررسی می شود یافته های مربوط به مغز چه اشاراتی برای برنامه درسی دارند و چگونه می توان نوعی برنامه درسی طراحی کرد که با حفظ تمامیت مغز تواناییهای بیشتری از آن را به کار بگیرد. بدین جهت بر مبنای تئوریهای شناخت مغز، ملاحظاتی برای عناصر نُهگانه برنامه درسی پیشنهاد می شود تا چارچوب برنامه درسی مبتنی بر مغز روشن گردد.

کین، جی و کین در پژوهش خود دوازده اصل را برای کاربرد یادگیری مبتنی بر مغز در کلاس ذکر می کنند :

  1. مغز پردازشگری موازی است.

۲٫یادگیری همۀ فیزیولوژی بدن را درگیر می کند.

۳٫جستجوی معنا امری فطری است.

  1. جستجوی معنا از طریق الگو سازی اتفاق می افتد.

۵٫عواطف در الگو سازی نقش حیاتی دارند.

  1. هر مغزی به طور همزمان اجزا و کل را درک وخلق می کند.

  2. یادگیری مستلزم توجه کانونی و ادراک پیرامونی است.

۸٫یادگیری همواره فرایند هوشیار و نا هوشیار ذهنی را درگیر می سازد.

۹٫دو نوع سیستم حافظه وجود دارد :سیستم حافظه فضایی  و سیستم حافظه طوطی وار

  1. زمانی که حقایق و مهارتها در سیستم حافظه فضایی جای داده می شوند، مغز بهتر درک می کند و به یاد می آورد.

  2. یادگیری از طریق چالش تقویت و با تهدید و ترس متوقف می شود .

۱۲٫هر مغز منحصر به فرد است .

هر گاه آموزشهای کلاسی متناسب با مغز دانش آموزان باشد به احتمال زیاد دانش آموزان ،قادر به یادگرفتن خواهند بود .

بسیاری از دانش آموزان در درسها نمرات خوب می گیرند، اما اقرار می کنند که هرگز از آنچه یادگرفته اند، استفاده نکرده اند؛ چون بیرون از محیط، آموزش دیده اند. در واقع ما دانش آموزان را مجبور به حفظ مطالب بی معنا می کنیم.

در حالی که یادگیری فرایند ساختن شبکه های عصبی است. افراد در طول زندگی خود شبکه هایی را در قشر مغز خود می سازند؛ این شبکه ها دارای اطلاعات بسیار درباره انواع مفاهیم هستند.

مغزاین شبکه ها را از سه راه می سازد:

تجربه عینی: مواجهه مستقیم با پدیده ها و ایجاد شبکه ای که از طریق ارتباط فیزیولوژیک واقعی میان نورونها ذخیره می شود.

یادگیری نمادین: استفاده از نمادها یا سمبلهای اشیاء واقعی، سطح دوم یادگیری است.

این شیوه مفهوم پرباری را که در یک تجربه عینی وجود دارد، به مغز دانش آموز نمی آورد و در نتیجه معنای کمتری دارد.

یادگیری نظری: در این سطح یادگیری صرفاً از طریق اطلاعات نظری و عمدتاً، کلمات و اعداد شکل می گیرد.

همان گونه که ملاحظه می کنید یادگیری در اثر بخش ترین شکل خود از طریق تجربه عینی حاصل می شود. در واقع یادگیری سازگار با مغز به واسطه تجارب عینی به دست می آید. با اینحال نظام آموزشی عمدتاً سطح سوم را برای یادگیری دانش آموزان فراهم ساخته است؛ یعنی مواجهه با اطلاعات نظری، کلمات و اعداد.

تئوریهای شناخت مغز و آموزش

ند هرمان  Ned Herman پدر تکنولوژی تسلط مغز با تحقیق و تجارب خود به این نتیجه رسید که مغز نه فقط از جنبه فیزیکی بلکه از جنبه عملکردی نیز تخصصی شده است. وی معتقد است که افراد از نیمکره های مغز به یک شیوه و با فراوانی برابری استفاده نمی کنند. در واقع افرادی برای حل مسئله از حالت مسلط مغز خود استفاده می کنند؛ برای مثال فردی که مسئله ای را به صورت تحلیلی ویا با نگاه به آمار و ارقام حل می کند و آن را در داخل فرمول منطقی یا فرایندی متوالی قرار می دهد در حال استفاده از نیم کره چپ خود است؛ برعکس اگر فرد به دنبال الگوها و تصاویری باشد که تأثیرات حسی دربردارند و ادراکی شهودی از کل یک پدیده به دست می دهند از نیم کره راست مغز

خود استفاده می کند.

چهار ربع مغز

دانش آموزانی که نیم کره چپ مغزشان مسلط است با خواندن دربارۀ یک موضوع یاد می گیرند،در حالی که دانش آموزانی که نیم کره راست مغزشان غالب است با تماشای نمایش یا انجام دادن فعالیتهای عملی یاد می گیرند.

از آنجا که سیستمهای مدرسه ای ما تمرکز بسیار زیاد بر مهارتهای استدلالی با توالی زمانی دارند، تواناییهای خلاقانه کاملاً تحت الشعاع قرار می گیرند. بنابراین آنچه امروز نیاز است یک توازن بهتر و ارزش قایل شدن برای همه تواناییهای تفکر است. اکنون باید یاد بگیریم که چگونه از این تواناییها استفاده کنیم و آنها را برای تفکر، حل مسائل و به کارگیری کل مغز درهم آمیزیم.

به اعتقاد هرمان حالتهای خاص مغز را می توان به چهار قسمت مجزا تقسیم کرد که هر یک زبان، ارزشها و روشهای دانستن خود را دارند که عبارتند از:

A: منطقی، واقعی

انتقادی، فنی، تحلیلی، کمی

 

B: محافظه کار ساختار یافته با

توالی سازمان یافته با جزییات

مشروح طرح ریزی شده

 

C: میان فردی، احساسی

عضلانی، احساساتی،

حسی

 

D: بصری، کل نگرانه،

شهودی، نوگرایانه، مفهومی،

تخیلی

الگوی استعاری مغز چهار ربعی تمایلات تفکری را نشان می دهد. برای تأکید بر وجه استعاری این الگو ند هرمان ربعها را به ترتیب الفبایی نام گذاری کرد.

در این دیدگاه هر شخص ترکیبی بی همتا از تمایلات تفکری و سبکهای یادگیری است.

ند هرمان با ارزیابی بیش از نیم میلیون نفر دریافته است که ۷٪ افراد فقط یک نوع تسلط دارند.از (ABCD) ٪۶۰ تسلط دو تایی دارند، ۳۰ ٪ تسلط سه تایی و تنها ۳٪ تسلط چهار گانه .آنجا که تمایلا ت مغز قابل تغییر هستند، نظام آموزشی و فرصتهای یادگیری فراهم آمده می توانند به پرورش افراد تمام مغزی مبادرت ورزند.

دانستن فعالیتهای بینش ذهنی، ما را به آن سوی محدودیتهای شیوه خطی تفکر می بردو ما را قادر می سازد تا شخصاً به شیوه شهودی، فوری و مستقیم تجربه کنیم.در این دیدگاه برنامه درسی به مجموعه ای از مهارتهای ذهنی خواهد پرداخت تا مفاهیم محدود سنتی و روزمره را از طریق فعالیتهای خودکاوی مانند توجه، تمرکز، تجسم؛ تمرینهای ذهنی بدنی؛ فعالیتهای تصویر سازی تقویت شده به واسطه هنر توسعه دهد . همۀ این فعالیتها به افزایش آگاهی درونی و هوشمندی منجر می شوند.

پی مک لین در اثر خود با عنوان ” یک ذهن به همراه سه ذهن : آموزش مغز سه بعدی” تصویری از تئوری مغز سه بعدی ارائه می کند. او می نویسد ما سه مغز داریم که با همکاری

هم عمل می کنند. قدیمی ترین مغز(  خزندگان ) مسئول تمامی کارکردهای بدن از جمله ویژگیهای ارثی، نیاز به تشریفات، تکرار و یادگیری از راه تقلید است. دومین مغز ما لیمبیکlimbic (  پستانداران  )است که جایگاه عواطف، خلاقیت و تغییر است. سومین، نئوکورتکس (neocortex)است که کانون انسان عالی را در خود جای داده است. اینجا محل تفکر عقلانی، تحلیل، مفهوم سازی، خلاقیت، بینش آینده و احساسات متعالی از قبیل وحدت وجود، شور و شعف، سینرژی یا همکاری (نه رقابت)، آرامش روحی و در اوج بودن است. نئوکرتکس از طریق تصاویر ذهنی و درونی، بینشها و احساسات همانند سخن می گوید و ابزاری است که به وسیله آن بینشها و شهودات دربارۀ امور دریافت می شوند. این تصاویر ذهن بر رشد و توسعه مغز و بدن تأثیر می گذارند و به صورت طرحی جامع  برای فعالیت انسان عمل می کنند.

دیوید بوهم David Bohm در تئوری تمام نگاری  خود توضیح می دهد که هر تکه اطلاعاتی که به مغز می رسد با اطلاعات دیگر ارتباط بر قرار می کند و تمام قطعه های اطلاعات را در بر می گیرد.

اگرچه ذهن هشیار ما صرفاً تکه کوچکی از اطلاعات – یک قطعه پازل – را درک می کند، اما مغزهمۀ اطلاعات را دربارۀ یک قطعۀ اطلاعاتی حفظ می کند. مغز این کار را از طریق نگاهداشتن تصویر کامل  از اطلاعات موجود انجام می دهد. بدین تربیت به هنگام کار با تصاویر برای ماآسان تر است که کل را ببینیم تا قسمتهای مجزای آن را .

لسلی هارت  می گوید مغز بر مبنای یک برنامه عمل می کند و تمامی اعمال ما نتیجه برنامه های عصبی هستند که فعالیت مغز را هدایت می کنند. دستگاه لیمبیک یعنی مرکز عواطف،تمام نیازها و خواسته ها، نظرات و باورهای ما را در خود نگه می دارد. این اعمال به صورت یک نیروی الکترومغناطیسی عمل می کند، فعالیتهای عصبی را کنترل و نهایتاً در بارۀ آنچه باید انجام گیرد، تصمیم می گیرد. این نیرو در مغز به صورت یک تصویر ذهنی ذخیره می شود. بنابراین روش تغییر رفتار عبارت است از تغییر تصاویری که ما دربارۀ رفتارهایمان داریم؛ به عبارت دیگرتغییر تصاویری که در ذهن داریم.

وی اشاره می کند که مطمئناً فرایندهای تجسم تصویر پردازی هدایت شونده در رشد انسان ضروری هستند، به ویژه زمانی که ما داستانهای مردمی که دربارۀ رؤیاها و خیالاتشان صحبت می کنند و همین طور زمانی که دانشمندان تصدیق می کنند که کشفیاتشان با یک بینش درونی و همراه با احساسات یا هیجانهای مربوط به صحت فرضیه ها آغاز می شود.

هارت در جای دیگر اشاره می کند که مغز یک دستگاه به شدت بی پروایی است؛ گو اینکه به طور طبیعی  همانند قلب که خون را پمپاژ می کند  برای یادگیری برانگیخته شده است. به اعتقاد وی مغز با مدارس سازگار نمی شود، بنابراین چنانچه واقعاً می خواهیم به جایگاه یادگیری درراستای نیازهای ملی و تقاضای عمومی دست پیدا کنیم، مدارس باید تغییر کنند تا با مغزی که ما امروز آن را می شناسیم، سازگار شوند.

شون کری می نویسد: مطابق پژوهشهای انجام شده در موسسه تکنولوژی کالیفرنیا  قسمت چپ مغز توانایی تحلیل ، کاربرد واژه ها و کار با اعداد را به ما می دهد؛برعکس قسمت راست مغز در برابر تواناییهایی از قبیل تشکیل و پیوند مفاهیم، قرار دادن جزئیات کنار یکدیگر برای دستیابی به یک قانون از یک تصویر کامل و خلاق بودن، پاسخگو است.

همانطور که بسیاری از مردم چپ دست یا راست دست هستند، اغلب آنها نیز یا نیم کره راست مغزشان غالب است یا نیم کره چپ مغزشان. افرادی که نیم کره چپ مغزشان مسلط است در نظام آموزشی کنونی موفق تر هستند چراکه خلاقیت را محدود کرده و بر واژه ها و اعداد متکی اند.

هر مغز دارای ویژگیهای منحصر به فردی است؛ این بی همتایی متضمن آن است که هر شخص نیازمند تجربه آموزشی متفاوت است؛ هر چند این تفاوتها در فرهنگ ما شناسایی نمی شوند و اغلب دانش آموزان در درون یک سیستم آموزشی قرار می گیرند و تنها نیازهای افرادی که نیم کره چپ مغزشان غالب است برآورده می شود. در واقع جامعه ما دستگاه لیمبیک و نیم کره راست را

به شدت مورد غفلت قرار داده است. این امر آسیب جدی بر رشد آگاهی وارد می سازد.

مطالعه استلرن و همکاران نشان داده است که همبستگی مثبت بسیار قوی میان تسلط نیم کره راست مغز و شکست تحصیلی یا مشکلات رفتاری در مدرسه وجود دارد. نتایج این مطالعه نشان داده که تسلط یکی از نیم کره های مغز ناشی از تفکر آموخته شده از طریق فعالیتهای تحصیلی فرهنگی است که در آن بر تواناییهای تحلیلی  کلی مربوط به نیم کره چپ تأکید می شود. از این

طریق می توان شکست تحصیلی دانش آموزان راست مغز را که قادر به سازگاری با فعالیتهای کلی و تحلیلی مدرسه نیستند، تبیین کرد.

نظام آموزشی ما  نیز با اشاره به مطالعات کرو اساساً به افرادی که نیم کره چپ مغزشان غالب است اختصاص یافته است. مطالعه شواهد نشان می دهد که بسیاری از ترک تحصیل کنندگان افرادی هستند که نیم کره راست مغزشان مسلط است. امفون طی مطالعاتی به بررسی کارکرد نیم کره های مغز پرداخت. وی به بررسی این پرسش پرداخت که چگونه موسیقی هر دو نیم کره مغز را برمی انگیزد و می تواند در آموزش رفتارهای مطلوب به کودکان کمک نماید. به اعتقاد او با بهره گیری از موسیقی می توان آموزش را تقویت کرد زیرا موسیقی فعالیتهای کل مغز را بر می انگیزد.

یادگیری عبارت است از بازشناسی مبنای دانش شهودی افراد که به شکل خود تنظیمی کنترل می شود. تمام خرده سیستمهای مغز قادرند به طور پویا خودشان را تنظیم کنند. این نوع خود نظم دهی کل درون مایه بازشناسی اطلاعات را بر عهده می گیرد. بازشناسی مستلزم آن است که خرده سیستمهای مغز به طور خود نظم جو، انعطاف پذیر و همزمان در زمینه هماهنگی در حال پیشرفت کل مغز، به پردازش اطلاعات مبادرت ورزند .

بزرگترین مشکلی که فارغ التحصیلان مدارس با آن مواجه می شوند، این است که قادر به دیدن تصویر کامل و تشخیص الگوها در اطلاعات جدید عرضه شده نیستند. این مشکل ناشی از اجرای روشهای تدریسی است که در آن رویکردهای تکه تکه به کار می رود. در این رویکرد ، محتوا ی اطلاعات جدید به تکه های کوچک تقسیم و با یک شیوه پی در پی به دانش آموزان ارائه می شود. بنابراین دانش آموزان نمی توانند تصویر کل یا هدف اطلاعات جدید را تا رسیدن به نقطه پایان شناسایی کنند.

از این رو آنان به طرح رویکرد موضوعی – کلی پرداخته اند. این رویکرد برای مسئله تأکید بر روش آموزشی برای نیم کره چپ مغز راه حلی پیشنهاد می کند. در واقع رویکرد موضوعی – کلی روشی مناسب است برای یادگیری از طریق به کارگیری عملکرد تمام زیر سیستمهایی که در مغز فعال هستند. این رویکرد از کاربرد فعالیتهایی که به خلق دانش موضوعی کمک می کند حمایت می کند وکارکرد در حال پیشرفت زیرسیستمهای مغز را که با همدیگر کار می کنند، مورد تأیید قرار می دهد.

پیامدهای پژوهشهای مغز در برنامه درسی

پاتریشیا استدلال می کند که ما باید بر آموزش هر دو نیم کره مغز تأکید داشته باشیم، زیرا آنها همیشه با هم کار می کنند. نیم کره چپ متن را پردازش می کند و نیم کره راست محیط را فراهم می آورد. ماباید محتوا را در محیطی رشد دهیم که برای دانش آموزان معنادار و به زندگی و تجارب شخصی آنها مرتبط باشد؛ یعنی آموزش هر دو نیم کره مغز. معمولاً مواد درسی جداگانه تدریس می شوند؛بنابراین دانش آموزان نمی توانند کاربرد اطلاعات آموخته شده را در زندگی بیابند.

کین، جی و کین، معتقدند که تلفیق برنامه های درسی به کاربست اصول یادگیری مبتنی بر مغز منجر می شود به گونه ای که :

میان رشد عاطفی، اجتماعی، جسمی، اخلاقی و رشد فکری پیوند ایجاد شود.

فرصتهایی برای دانش آموزان فراهم شود تا محتوایی را بیاموزند که علایق و مهارتهای چندگانه مورد نیاز و استعدادهایشان را بر انگیزاند.مواد آموزشی جدید را با دانش اصلی وتجارب زندگی مربوط سازند.دانش آموزان را برانگیزانند تا در پروژه های مشترک با یکدیگر کار کنند.

دانش آموزان را به پروژه های پیچیده ای درگیر کنند که قلمروهای متعدد محتوایی را به هم مربوط می سازند.بنابراین یادگیری مبتنی بر مغز از برنامه درسی درهم تنیده حمایت می کند. این دیدگاه به این پرسش پاسخ می دهد که چرا ما باید به تلفیق برنامه درسی بپردازیم. مغز کل یکپارچه ای است که

تکه تکه کردن آن عملکرد مغز را کاهش می دهد و توانایی ادراک کل را محدود می سازد.

اچ چین می نویسد که پیتر و کلاین  پس از اجرای آزمایشی برنامه درسی خود دریکی از مدارس مریلند ویژگیهای برنامه درسی به هم پیوسته  آن مدارس را بدین شرح بیان کرده اند:

  1. شکست سنگ بنای پیروزی است.

۲٫تمامی دانش آموزان باهوش اند و استعداد ذهنی نامحدودی دارند.

  1. هر کس می تواند و باید به دیگران کمک کند.

۴٫تمامی دانش آموزان خوب، با استعداد، بی تقصیر، حساس، خوش ترکیب و توانمند هستند. افرادی پیرامون آنها نیز این ویژگیها را دارند.

۵٫زندگی به شدت جالب، لذت بخش قابل کنترل و ارضا کننده است.

۶٫این باور وجود دارد که ما در حال عزیمت به عصری با فرصتهای نا محدود برای همگان هستیم و آینده آرامش را به ارمغان خواهد آورد و به پریشانی و تشویش پایان خواهد داد.

۷٫آموزش مرتبط با زندگی است و هیچ بخشی از زندگی وجود ندارد که دربارۀ آن آموخته نشود.

  1. تمام موضوعات درسی با یکدیگر درتعامل اند.

۹٫کوشش اول در هر کار عبارت است از ورود به ارتباط لذت بخش و مفید با آن.

۱۰٫یادگیری اغلب امری لذت بخش دربارۀ فعالیتهای انسانی است.

۱۱٫این احساس وجود دارد وقتی که ما به شیوه ای مناسب یاد می گیریم یادگیری در سراسر زندگی جریان دارد.

۱۲٫باور این است که صاحبان قدرت ممکن است خطا کنند و ما می توانیم با آنها در یک ارتباط انسانی و برابر قرار بگیریم.

 

به طور کلی مغز برای ادراک و خلق الگوها طراحی شده است و با ارائه اطلاعات در زمینه های علم زندگی واقعی و دانش موضوعی باید به دانش آموزان کمک کرد تا الگوها را شناسایی کرده و با تجارب قبلی ارتباط برقرار کنند.

در برنامه درسی مبتنی بر مغز چه نوع فعالیتهای یادگیری توصیه می شود؟

شناخت بهتر از نیم کره های مغز به این آگاهی منجر می گردد که آنها به طور جداگانه کار نمی کنند.برای مثال، رابرت زانو از مؤسسه عصب شناختی مونترا می گوید: شک ندارم وقتی که ما به یک قطعه موسیقی گوش می دهیم، تمام مغزمان درگیر می شود. در هر حال فعالیتهای یادگیری طراحی شده باید تمام مغز را به فعالیت وادارند. ازاین رو پژوهشگران مغز به طرح موارد زیر می پردازند:

گالین معتقد است که برنامه درسی باید مجموعه ای از مهارتهای ذهنی را مورد

توجه قرار دهند؛ فعالیتهایی مانند خودکاوی، توجه، تمرکز، تجسم؛ تمرینهای ذهنی- بدنی؛فعالیتهای تصویر سازی تقویت شده به واسطه هنر.

ویلیامز  می نویسد: کودکی که به هنر دسترسی نداشته باشد از اغلب راه هایی که می تواند به کمک آنها دنیا را تجربه کند به گونه ای نظام مند محروم می شود.

پاتریشیا دو فعالیت را برای آموزش تمام مغز پیشنهاد می کند:

۱٫درگیر کردن دانش آموزان در حل مشکلات واقعی زندگی: بسیاری از شبکه های عصبی ما را تجربیات واقعی شکل داده اند، بنابراین می توان با درگیر ساختن دانش آموزان در حل مشکلات واقعی در مدرسه و جامعه از این تمایل طبیعی سود برد.

۲٫شبیه سازی: در شرایطی که امکان پرداختن به مشکلات واقعی وجود ندارد ،شبیه سازی فرصتی مفید فراهم خواهد ساخت.

کین وکین نیز به طرح فعالیتهای زیر پرداخته اند:

  1. مغز اعمال متعددی را به طور همزمان انجام می دهد؛ بنابراین باید با استفاده از استراتژیهای متنوع محتوا را ارائه کرد؛ ازقبیل فعالیتهای فیزیکی، فرصت یادگیری فردی، تعاملهای گروهی،فعالیتهای هنری و موسیقی.

  2. کنجکاوی طبیعی ذهن را می توان با چالش معنادار و پیچیده درگیر کرد. از این رو بایدتلاش کرد تا فعالیت و دروسی ارائه شود که جستجوی معنا را به وسیلۀ ذهن برانگیزد.

۳٫یادگیری مستلزم توجه کانونی و ادراک پیرامونی است. رسانه هایی مانند پوستر، آثارهنری، خبرنامه و موسیقی را باید در برنامه گنجاند. این فعالیتها می بایست خارج از حوزۀ تمرکز بلافصل دانش آموز باشد.

۴٫هر مغز به طور همزمان قادر به دریافت و ایجاد اجزاء و کل است؛ بنابراین باید از جداکردن اطلاعات از زمینه آن پرهیز کرد. فعالیتهای طراحی شده باید نیازمند تعامل و ارتباط با تمام مغز باشند.

۵٫آموزش تمام مغز مستلزم فعالیتهای آموزشی بسیار متنوعی است؛ در حال حاضر اغلب کارهای آموزشی در مدارس منجر به تحریک نیم کره چپ مغز می شود و به عبارتی نیم کره راست مغز مورد غفلت قرار می گیرد. پژوهشهای مغز بر این موضوع دلالت دارند که فعالیتهای هنری و موسیقی می تواند میان دو نیم کره مغز ارتباط برقرار کند و به حفظ کلیت مغز یاری رساند.

براساس پژوهشهای مربوط به کارکردهای مغز ورابطه آن با آموزش، پیشنهاد می شود که برنامه های درسی باید نیم کره راست مغز را مورد توجه قرار دهند و از طریق تکالیفی کل گرا و فضایی و همین طور مهارتهای هنری، توانایی مغزرا توسعه دهند. پژوهشگران معتقدند با انجام دادن چنین فعالیتهایی دانش آموزان قادر خواهند بود نیم کره فراموش شده را فعال سازند.

اساساً در برنامه درسی مبتنی بر مغز، یادگیری به مفهوم تغییر رفتار زمانی رخ خواهد داد که دانش آموزان تصاویری را که دربارۀ رفتارها دارند تغییر دهند، یعنی تصاویری که در ذهن دارند.بنابراین در این دیدگاه تمامی فعالیتهای آموزشی باید معطوف بر تغییر تصاویر ذهنی باشند.

برای ارزشیابی پیشرفت یادگیری، معلمان باید فرصتی فراهم آورند تا دانش آموزان دانش جدید خود را در عمل بیازمایند. با این حال، تأکید برنامه درسی مبتنی بر مغز بر خود ارزیابی خواهد بود. دانش آموزان باید بتوانند به اصلاح و پالایش آموخته های خود بپردازند. آنها کاربردآموخته های جدید خود را برای مفهوم سازی، بر قراری ارتباط، اثر بخشی و خلاقیت مورد تحلیل قرار می دهند و از این طریق از صحت و دقت اطلاعات جدید اطمینان حاصل می کنند و در صورت نیاز به اصلاح آن خواهند پرداخت.

چه منابع و ابزارهایی به پربارسازی محیط یادگیری می انجامند؟

پژوهشهای مغز چه آگاهی هایی را برای غنی سازی محیط یادگیری به ارمغان می آورند؟

کوتالاک  می نویسد: در گذشته چنین تصور می شد که مغز به گونه ای تغییرناپذیر عصب کشی شده است، در حالی که بهترین کاری که مغز انجام می دهد، یادگیری است و آن مغز را تغییر می دهد؛ زیرا مغز می تواند با هر رفتار، تجربه یا تحریک جدید خود را از نو عصب کشی کند. این کار از طریق محرکهای درونی یا بیرونی آغاز می شود، بنابراین محیط غنی می تواند درمغز در حال رشد تغییرات فیزیکی ایجاد کند .

ویژگیهای محیط یادگیری غنی

  1. احساس امنیت و حذف تهدید

۲٫تنوع محرکهای محیطی: در چنین محیطی مغز ارتباطات جدید در خود ایجاد می کند و این امرمنجر به افزایش ظرفیت یادگیری می شود.

۳٫ارائه اطلاعات چالش برانگیز: این کار را می توان با فراهم ساختن فرصتهای یادگیری جدید، تغییر راهبردهای آموزشی، حمایت از فرایند یادگیری انجام داد.

۴٫ارائه بازخورد: در واقع مغز مطابق با بازخورد عمل می کند.

۵٫انجام دادن فعالیتهای گروهی: در فرایند تعامل گروهی افراد احساس ارزشمندی می کنند.

۶٫آموزش خواندن: این کار برای تحریک مغز بسیار مفید است و با افزایش گنجینۀ واژگان ارتباطات مغز توسعه پیدا می کند.

۷٫تحریک حرکتی: با انجام دادن حرکات بدنی جدید مغز رشد می کند؛ بنابراین فعالیتهای بدنی برای تحریک حرکتی خاص باید در برنامه گنجانده شوند.

۸٫آموزش تفکر و حل مسئله: حل مسائل چالش برانگیز بهترین روش برای رشد مغز است.

۹٫آموزش موسیقی: موسیقی محرکی است که تمام مغز را درگیر می سازد و آن را در سه نقش می توان به کار برد. به عنوان برانگیزاننده برای تغییر شرایط عاطفی یادگیرنده، در نقش حامل واژگان و نهایتاً به منزلۀ چاشنی.

۱۰٫انعطاف پذیری برنامه: دادن حق انتخاب به فراگیر در گزینش محتوا و شیوۀ یادگیری.

عواطف و شناخت نمی توانند جدا از هم باشند، بنابراین محیط یادگیری باید نگرشهای مثبت میان دانش آموزان و معلمان را تقویت کند. عواطف در ذخیره سازی و یادآوری اطلاعات بسیار مهم هستند، لذا باید به دانش آموزان کمک کرد تا از احساسات خود،آگاهی داشته و بر نحوۀ تأثیر شرایط عاطفی بر یادگیریشان آگاه باشند.

یادگیری تمام فیزیولوژی بدن را درگیر می کند؛ بنابراین رشد جسمی ، آرامش شخصی و حالات عاطفی بر توانایی یادگیری تأثیر می گذارند. لذا باید توجه داشته باشیم که آهنگ رشد کودکان یکسان نیست و سن زمانی، آمادگی آنها را برای یادگیری نشان نمی دهد. برای مثال اریک جنسن   می نویسد: والدین می توانند آموزش خواندن

را از شش ماهگی آغاز کنند و در مدارس باید شرایطی فراهم شود تا دانش آموزان تا ۱۲ سالگی باواژگان بیشتر و چالش برانگیز تر مواجه شوند و زبان بیگانه را نیز بیاموزند.

اگر بپذیریم هر مغز منحصر به فرد است، در این صورت کلاس نمی تواند تنها مکان یا فضای یادگیری باشد . بنابراین برنامه درسی مبتنی بر مغز از محیطهای متنوع حمایت خواهد کرد و بر سازگاری محیط با مغز تأکید خواهد داشت( نه سازگاری مغز با محیط  آنچه امروزه در مدارس بر آن اصرار می شود ). همچنین برنامه درسی مبتنی بر مغز طرفدار یادگیری در درون محیط است. مغز

زمانی می تواند در زمینۀ یادگیری عملکرد بهتر داشته باشد که یادگیری در محیط رخ دهد؛ زیرا جدا کردن یادگیری از محیط واقعی، عملکرد مغز را کاهش می دهد. در واقع محیط یادگیری فضایی است که در آن مغز به طرزی مناسب عالی ترین کار خود یعنی یادگیری را به انجام می رساند. از اینرو طبیعتاً برنامه درسی مبتنی بر مغز تأکید بر فضای  یادگیری خواهد داشت نه مکان  یادگیری.

نظام برنامه درسی مبتنی بر مغز می کوشد تا به دانش آموزان کمک کند که کاربرد اطلاعات در زندگی را بیابند . برای مثال یادگیری درس تاریخ به آنها کمک خواهد کرد تا وقایعی را که در دنیای امروز اتفاق می افتد درک کنند. اما از آنجا که زندگی ماهیت اجتماعی دارد، این نظام از مشارکت فراگیران در جریان فعالیتهای یادگیری نیز حمایت خواهد کرد. بدین سان در نظام برنامه

درسی مبتنی بر مغز، دانش آموزان در فهم و یادگیری خود دیگران را سهیم می کنند و در تقویت یادگیریهای یکدیگر می کوشند. بر اساس پژوهشهای مغز، در محیطهای یادگیری می توان از گروه های همیار بهره برد. این گروه ها در فرایند تعامل درونی به اعضا احساس ارزشمندی و توجه می بخشند و مغز با ترشح آندروفینها  و دوپامین  موجب می شود تا افراد از کارشان لذت ببرند.

همان گونه که مک کارتی یادآوری می کند روشهای تدریس باید به سبکهای یادگیری متفاوت فراگیران توجه نمایند؛ بنابراین شیوه تدریس باید به گونه ای برنامه ریزی شود که تمام مغزرا درگیر سازد و فرصتی فراهم آورد تا همۀ فراگیران در تمامی گروه های سنی با سبک یادگیری متفاوت بهره ببرند.

شون کری  استدلال می کند که مغز هر فرد بی همتا است. به اعتقاد وی این بی همتایی متضمن آن است که هر شخص نیازمند تجربه آموزشی متفاوتی است. در این دیدگاه دانش آموزان مسئولیت یادگیری را بر عهده می گیرند و در آن هم به دریافت اطلاعات و هم به پردازش اطلاعات می پردازند.

در تئوری تسلط مغز نیز ند هرمان همانند مک کارتی عملکرد مغز را در چهار ربع مورد توجه قرار می دهد. به باور او شیوه های تدریس باید ضمن احترام به ترجیحات مغز فراگیران، تمام مغز را مخاطب قرار دهند.

نکته اساسی در شیوه تدریس مبتنی بر مغز این است که معلمان باید در به کارگیری روشهای متنوع و چندگانه تدریس مهارت بالایی کسب کنند.مک کارتی  شیوه تدریس تمام مغزی را ارائه کرده است؛ این شیوه که شامل چهار سبک یادگیری است در هشت گام به اجرا در می آید و فعالیت نیم کره راست و نیم کره چپ را به هم پیوند می زند.شیوۀ تدریس تمام مغزی نقشه ای برای چگونگی برنامه ریزی و ارائه آموزش فراهم می کند تا تمامی فراگیران در همه گروه های سنی که سبک یادگیری متفاوتی دارند، بهره ببرند. در طول

گامهای تدریس به شیوه آموزش تمام مغزی نقش معلم تغییر می کند تا دانش آموزان مسئولیت یادگیری را خود بر عهده گیرند. پژوهشها نشان می دهند که این شیوه انگیزه دانش آموزان را افزایش می دهد.

مک کارتی تأکید می کند که شیوه تدریس تمام مغزی به معلمان کمک می کند تا درکاربرد روشهای چند گانه آموزش مهارت بالایی کسب کنند . به بیان دیگر، شیوه آموزش تمام مغزی به معلمان کمک می کند تا درک عمیقی از مواد آموزشی به دست آورند و به تبع آن اثربخشی آموزش خود را افزایش دهند .

هارت  نیز اشاره می کند که یادگیری مبتنی بر مغز بر مبنای ساخت و کارکرد مغز ایجاد می شود، اما آموزش سنتی اغلب مانع فرایند طبیعی مغز می شود و آن را مورد غفلت قرار می دهد.اظهار می کند که یادگیری مبتنی بر مغز آموزش را تحت تأثیر قرار داده است.بنابراین برنامه ریزان، مدیران و معلمان باید بر چگونگی کاربرد یادگیری مبتنی بر مغز در برنامه درسی، آموزش و سنجش توجه داشته باشند.

هشت گام برای آموزش تمام مغز عبارتند از:

۱٫ارتباط: ارتباط میان نیم کره چپ و راست مغز را فعال کنید. برای این کار تجربه ای را به وجود آورید یا تجارب قبلی مرتبط به هم را فراخوانی کنید.

۲٫بررسی: این مرحله به فراگیران فرصت می دهد تا درباره تجاربشان تأمل کنند و مفهوم برخی از فعالیت ها را روشن سازند؛ با این کار نیم کره چپ فعال می شود.

۳٫تخیل: این کار نیم کره راست مغز را فعال می کند. موضوع گام سوم درهم تنیدن تحلیل متفکرانه در مفهوم است و به یادگیرندگان کمک می کند تا مفهوم ارائه شده را تصور و درک نمایند.

۴٫توصیف  : این مرحله به معلم اجازه می دهد تا نظر و فهم متخصصان درباره مفهوم را شرح و مفهوم و مهارت ضروری را توسعه دهند. با این کار فراگیران مفاهیم و مهارت ها را خواهندآموخت. این مرحله نیم کره چپ مغز را فعال می کند. معلمان باید ارتباط میان مفهوم و روابطش با زندگی دانش آموزان

را از طریق فعالیتهای عینی گسترش دهند.

۵٫آزمون از طریق به کاربردن: این مرحله نیز نیم کره چپ مغز را فعال می سازد و هدف آن فراهم کردن فرصت هایی است برای دانش آموزان تا دانش جدید خود را در عمل بیازمایند. در پایان درس، معلمان می توانند از طریق پرسش یا کاربرگ هایی فهم دانش آموزان از مطالب جدید را مورد آزمون قرار دهند.

۶٫بسط دادن: در این مرحله به فراگیران فرصت داده می شود تا یادگیری هایشان را از طریق کاربرد آنها در موقعیت های پیچیده تر بسط دهند. این مرحله برای فعال سازی نیم کره راست مغزطراحی شده است.در هر دو مرحله پنج و شش دانش آموزان باید فعال باشند. در واقع این دوگام برای فراگیران ربع سومی طراحی شده است. بنابراین معلمان باید فعالیت های عملی آماده کنند تا دانش آموزان بتوانند یادگیریهایشان را با شیوه های شخصی خود سازماندهی و با هم ترکیب کنند.

۷٫اصلاح و پالایش: این گام نیز نیم کره چپ مغز را فعال می سازد. این مرحله به فراگیران کمک می کند تا کاربرد یادگیری جدیدشان را برای مفهوم سازی،ارتباط، ثمربخشی و ابتکار موردتحلیل قرار دهند. معلمان باید مطمئن باشند که تحلیل دانش آموزان از اطلاعات جدید دقیق است و در صورت نیاز آن را اصلاح کنند.

۸٫تلفیق: این مرحله به دانش آموزان اجازه می دهد تا در فهم و درکشان با دیگران سهیم شوندو یادگیری جدید را با زندگیشان در هم آمیزند. این کار نیم کره راست مغز را فعال خواهد ساخت.در این مرحله نیز همۀ دانش آموزان باید فعال باشند.

نتیجه گیری

توسعه آگاهی ما در بارۀ عملکرد مغز ، تردیدهایمان را در زمینۀ شیوه های آموزشی جدی می سازد؛ از این رو، چنانچه آموزش را کوششی برای هدایت عملکرد مغز تلقی کنیم، شناخت آن برای سازگار کردن آموزش با مغز ضروری خواهد بود. اگرچه دانش ما دربارۀ مغز در حال تکامل است و هنوز با پرسشها و ابهامات فراوان مواجه هستیم، با این حال به نظر می رسد با اتکا به یافته های پژوهشهای مربوط به مغز می توان تصویری از عناصر برنامه درسی مبتنی بر آن را شکل داد.

بدین سان دربارۀ عنصر هدف می توان گفت که تمایل برنامه درسی مبتنی بر مغز، به مرتبط کردن ساختن برنامه درسی به زندگی، ضمن حفظ کلیت و تمامیت آن به تغییر تصویر ذهنی معطوف است.

در زمینۀ عنصر محتوای یادگیری نیز انواع متعدد دانش مطرح می شود، بر این اساس محتوای یادگیری باید بتواند تمام مغز را درگیر کند و با ارائه اطلاعات در زمینه علم واقعی زندگی و استفاده از برنامه درسی درهم تنیده، محتوای یادگیری را به محیط مربوط سازد. در این دیدگاه فعالیتهای یادگیری عموماً محرکی برای تمام مغز محسوب می شوند. این فعالیتها باید بتوانند مهارتهای ذهنی مانند توجه،تمرکز، خودکاوی، حل مسئله تقویت کنند. در این رویکرد بر تنوع فعالیتها تأکید می شودو ضمن حمایت از تکالیف کل گرا، هنر و موسیقی را در کانون خود قرار می دهد. در این دیدگاه ارزشیابی از یادگیری عمدتاً درعمل اتفاق می افتد و از نظام خود ارزیابی حمایت می شود؛ همچنین

مفهوم سازی و خلاقیت از جایگاهی ویژه برخوردار است. دربارۀ عنصر منابع یادگیری می توان گفت که رویکرد مبتنی بر مغز طرفدار غنی سازی محیط یادگیری است. این رویکرد می کوشد تا از طریق ایجاد امنیت عاطفی، ارائه محرکهای متنوع، ارائه اطلاعات چالش برانگیز، ارائه بازخورد یادگیری را مدیریت نماید. در دیدگاه مبتنی بر مغز عنصر زمان نیز مورد توجه است، اما آن بر سن زمانی تکیه نمی کند، زیرا در این رویکرد اعتقاد بر این است که آهنگ رشد کودکان متفاوت است و می توان آموزش خواندن را قبل از دورۀ دبستان آغاز کرد. همچنین برنامه درسی مبتنی بر مغز بیشتر بر فضای یادگیری تأکید دارد تا مکان یادگیری و معتقد است این کار را می توان از طریق ایجاد بینش مثبت میان معلمان و دانش آموزان و توجه بر عواطف انجام داد. دربارۀ مؤلفه گروه بندی نیز، تأکید برنامه درسی مبتنی بر مغز بر یادگیری همیارانه است؛ این کاربا فراهم کردن موقعیتهایی برای سهیم شدن دانش آموزان در یادگیری و بهره مندی از هم فزا (سینرژی)انجام می شود و نهایتاً اینکه راهبردهای تدریس نیز در این رویکرد مورد توجه است. بر این اساس، تدریس، مبتنی بر سبکهای یادگیری دانش آموزان ارائه می شود؛ از این رو از تنوع در راهبردهای تدریس حمایت می شود. به بیان دیگر می توان گفت که در آموزش مبتنی بر مغز تمام مغز در فرایند آموزش درگیر می شود. برای این کار معلمان باید از شیوه های آموزش چندگانه بهره ببرند و به تمایلات ترجیحی دانش آموزان توجه نمایند.

منبع: محمود تلخابیدکترای فلسفه تعلیم و تربیت از  دانشگاه تهران

بازدیدها: 352

Dr.vosta

تجربیات آموزشی و پژوهشی من در زمینه فیزیولوژی پزشکی و دکتری تخصصی علوم اعصاب (نوروساینس) است.

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *