مغز اجتماعی (social brain)

بازدیدها: ۲

مغز اکنون حداقل از دو جهت یک مسئله اجتماعی است. مغز به عنوان زمینه بیولوژیکی برای خود و زندگی اجتماعی، به عنوان هم تشکیل دهنده ذهن و هم زیربنای بین الاذهانی بودن، در نظر گرفته می‌شود. این امر بسیاری از دانشمندان علوم اعصاب را در سال‌های اخیر تشویق کرده است تا به عنوان فیلسوف و جامعه‌شناس صحبت کنند.مغز همچنین به عنوان خود محصول اجتماعی بودن، ساخته شده از طریق تجربه و پذیرای تغییر، درک می‌شود.مفهوم علمی غالب از مغز، همانطور که همه می‌دانند، “انعطاف‌پذیر” است. “انعطاف‌پذیری” به توانایی مغز برای تغییر بیولوژیکی و “تغییر” اشاره دارد، نه صرفاً در مقیاس فیلوژنتیکی، بلکه در مقیاس آنتوژنتیکی. این بدان معناست که مغز سیم‌کشی نشده است، بلکه دائماً در پاسخ به تجربه در حال توسعه و “تغییر” است. مغز انعطاف‌پذیر را می‌توان “پرورش‌یافته و همچنین ذاتی” دانست، و بنابراین به عنوان شیوه‌ای برای و بازتابی از “تأثیرات محیطی بر بدن و خود”. اکنون می‌توان استدلال کرد که «مغز هر فرد از درجه بالایی از انعطاف‌پذیری برخوردار است و به طور منحصر به فرد در پاسخ به محیط اجتماعی و طبیعی، همزمان با رشد فرد در طول زندگی‌اش، توسعه می‌یابد».. این در اصل به این معنی است که نوروبیولوژی کلی و قابل پیش‌بینی نیست، بلکه از طریق تجربه متمایز می‌شود. تصاویر معاصر از «مغز اجتماعی» نیز آن را رابطه‌ای، «در تعامل پویا با محیط» می‌دانند. طرفداران تحقیقات مغز اجتماعی استدلال می‌کنند که اگرچه انسان‌ها «توسط زیست‌شناسی تکاملی تشکیل شده‌اند»، اما باید آنها را «در شبکه‌های اجتماعی پیچیده»، «عمدتاً عادت‌مند»، «بسیار حساس به هنجارهای اجتماعی و فرهنگی» و «بیشتر عقلانی‌تر از عقلانی» نیز در نظر گرفت.

مغز اجتماعی انعطاف‌پذیر، جدایی ذهن و بدن، فرهنگ و طبیعت را که از ویژگی‌های تفکر قرن بیستم است، به چالش می‌کشد.در بیشتر قرن گذشته، در بسیاری از زمینه‌های مختلف تحقیق، ذهن مستقل از مغز در نظر گرفته می‌شد. ذهن زمانی – برای مثال، در علوم شناختی – به عنوان یک مسئله محاسبات انتزاعی درک می‌شد که می‌توانست توسط کامپیوترها مدل‌سازی شود، بدون توجه به ظرفیت‌های یک اندام جسمانی و بیولوژیکی. در علوم انسانی و اجتماعی، ذهن اغلب از طریق عقل‌گرایی یا محرک‌های روانشناختی، یا – از نظر تعامل نمادین، میراث فرهنگی، اجتماعی شدن، یا گفتمان – و سوژه‌سازی مورد بررسی قرار می‌گرفت. این دیدگاه‌های مختلف، مغز را – سخت‌افزاری ثابت – لازم برای مطالعه شناخت و فرهنگ، اما غیرضروری برای آن، فرض می‌کردند. مغز متعلق به بدن بیولوژیکی بود، در حالی که ذهن به عنوان چیزی غیرمادی، نمادین، روشنفکر یا گفتمانی درک می‌شد. تمرکز بر بازنمایی نمادین، امکان مطالعات آگاهی، روان، خود، سوژه و رفتار را بدون ارجاع به مغز یا نوروفیزیولوژی فراهم می‌کرد. نکته مهم این است که این امر همچنین امکان تقسیم‌بندی کم و بیش دقیقی را بین زیست‌شناسی، به عنوان آنچه توسط طبیعت داده می‌شود، و سیاست، به عنوان آنچه که پذیرای رقابت و تحول اجتماعی است، فراهم کرد.

همه این فرضیات به چالش کشیده شده‌اند. اکنون ذهن به طور گسترده معادل مغز یا چیزی که از آن پدید می‌آید تعریف می‌شود. این چرخش علوم اعصاب با روانپزشکی بیولوژیکی آغاز شد که دیدگاه بیماری روانی را به مطالعه اختلالات عصبی-شیمیایی تبدیل کرد. سپس، در دهه ۱۹۸۰، مدل جدیدی از شناخت، به نام پیوندگرایی، به علوم شناختی اجازه داد تا به مطالعه مغز ارگانیک مرتبط شود. در طول دو دهه بعدی، مرزهای این حوزه با علوم اعصاب از بین رفت. علوم مغز از آن زمان به فلسفه و سایر رشته‌هایی که به ذهن علاقه‌مند هستند، نفوذ عمیقی پیدا کرده‌اند. علوم مغز که با تغییرات پارادایم، روش‌های تجربی جدید و ظهور فناوری‌های تصویربرداری عملکردی مغز جسارت یافته‌اند، زیرشاخه‌هایی مانند علوم اعصاب اجتماعی و علوم اعصاب فرهنگی را نیز ایجاد کرده‌اند. هدف این زیرشاخه‌ها نه تنها مطالعه ذهن/مغز فردی، بلکه مطالعه بین‌الاذهانی بودن، روابط اجتماعی و تفاوت‌های فرهنگی از طریق روش‌های علوم اعصاب است. سرمایه‌گذاری‌های مالی عظیم، این تلاش‌ها را برای کاوش تجربه انسانی از طریق نورون‌ها، انتقال‌دهنده‌های عصبی، شبکه‌های عصبی و مناطق مغز تقویت می‌کنند.

علوم مغز همچنین درک معاصر از خود را شکل می‌دهند.نیکلاس رز و جوئل ابی-راشد  استدلال می‌کنند که در قرن بیست و یکم، مفاهیم علوم اعصاب و زیست‌شناسی عصبی نقش برجسته‌ای در هویت ایفا می‌کنند. رز  سبک فکری “عصبی-مولکولی” معاصر را به عنوان امتدادی از جسمانی‌سازی فرد که در اواخر قرن بیستم آغاز شد، به تصویر می‌کشد. جسمانی‌سازی، بدن فیزیکی و سلامت را بر مفاهیم خود، هویت شخصی و شهروندی تأثیر می‌گذارد.

علوم اعصاب، آن مدیریت خود را به روی شیوه‌های جدید مراقبت، بهبود و بهینه‌سازی مبتنی بر مغز، از جمله مداخلات دارویی، می‌گشاید. اما علوم اعصاب به جای فردی‌سازی انسان و تقلیل او به نورون‌ها یا شیمی مغز، در حال پذیرش یک مفهوم اساساً اجتماعی از مغز هستند. بنابراین، رز و ابی-راشد استدلال می‌کنند که برتری علوم اعصاب «تهدیدی اساسی برای علوم انسانی و اجتماعی» نیست، بلکه «فرصتی برای همکاری بین دو فرهنگ» است .

با وجود این اطمینان‌بخشی‌ها، چشم‌انداز تقلیل‌گرایی عصبی همچنان برای بسیاری از منتقدان عمیقاً نگران‌کننده است. اما در حالی که ذهن مادی شده، معادل مغز درک شده یا از آن بیرون آمده است، سوژه درون مغز کاملاً «سر بریده» نشده است..به عنوان مثال، در علم و فلسفه ذهن عصبی-شناختی، نظریه‌های شناخت موقعیتی و تجسم‌یافته، مغز/ذهن را در رابطه با بدن به عنوان یک کل و به عنوان چیزی که توسط محیط آن تغییر می‌کند، می‌بینند. نظریه‌های عصبی-شناختی احساسات استدلال می‌کنند که بدن واسطه و مخزن حافظه و ظرفیت عاطفی است. از طریق «نشانه‌های بدنی» (داماسیو ۱۹۹۴، ۱۹۹۶) و «ارزیابی‌های تجسم‌یافته» (پرینز ۲۰۰۴)، بدن حسی و احساسی در تولید تجربه معنادار مشارکت می‌کند. در نظریه شناخت گسترده (کلارک ۲۰۰۱، ۲۰۰۸)، که مبتنی بر تحقیقات در مورد رابط‌های مغز-ماشین و پروتزها است، مغز از طریق فعالیت بدنی عملی در محیط سازگار می‌شود و تغییر شکل می‌دهد و منجر به مجموعه‌های چندگانه مغز/بدن/جهان می‌شود. در تحقیقات علوم اعصاب در مورد نورون‌های آینه‌ای، مغز ذاتاً اجتماعی به تصویر کشیده می‌شود و از طریق فرآیندهای عصبی که دیگری را شبیه‌سازی می‌کنند، و همچنین از طریق طرحواره حرکتی که برخی پیشنهاد می‌کنند به طور جمعی توسط همنوعان به اشتراک گذاشته شود، از مرز فرد عبور می‌کند. این روایت‌ها در بین نظریه‌پردازان اجتماعی بسیار تأثیرگذار بوده‌اند، زیرا به درجات مختلف، جبرگرایی و تقلیل‌گرایی بیولوژیکی را به چالش می‌کشند و در عین حال مادیت بدنی ذهن و تجربه را در نظر می‌گیرند.

تمرکز بر تجسم همچنین جذابیت اخلاقی را ایجاد می‌کند، که به طور بالقوه به مسائل مربوط به رنج انسان می‌پردازد یا بر وابستگی متقابل و آسیب‌پذیری افراد تأکید می‌کند. به عنوان مثال، «یک دیدگاه بیولوژیکی در مورد روابط اجتماعی می‌تواند به ما کمک کند تا با افراد به عنوان سیستم‌های زنده پیچیده‌ای که تحت تأثیر سیستم‌های دیگر هستند، ارتباط برقرار کنیم، نه به عنوان «ذهن‌های» دکارتیِ بی‌جسم و جدا از جهان. شاید این دیدگاه، مبنای همدلانه‌تری برای ارتباط با یکدیگر از طریق تجسم مشترکمان، با تمام آنچه که این به معنای حساسیت به درد، گرسنگی، استرس، فقدان، مرگ و میر، بیماری و شادی است، فراهم کند» (روسان ۲۰۱۱). با توجه به بدن فیزیکی و عصبی-زیستی، استدلال می‌شود که می‌توانیم حس غنی‌تری از افراد، ارتباط متقابل آنها با دیگران و جایگیری آنها در محیط را درک کنیم. ادبیات مربوط به تجسم در علوم اعصاب و فلسفه طبیعی‌شده حتی تا حدی با معرفت‌شناسی‌های فمینیستی طنین‌انداز می‌شود، که از اهمیت احساسات و «موقعیت» ذهن در بدن و جهان دفاع می‌کنند.

در مجموع، مغز اجتماعی با ذهن و خود برابر دانسته می‌شود، به عنوان محصول تجربه تجسم‌یافته درک می‌شود، به عنوان پایه و اساس ساختارهای اجتماعی (و منعکس شده در) دیده می‌شود، و در معرض مداخله و دگرگونی است. به این ترتیب، مغز اجتماعی تمایز بین طبیعت و فرهنگ را از بین می‌برد. اگرچه در روایت‌های علمی به این صورت تعریف نشده است، مغز اجتماعی انعطاف‌پذیر همچنین زیست‌شناسی عصبی را سیاسی نشان می‌دهد – یعنی قادر به تغییر و دگرگونی و پذیرای ساختارهای اجتماعی و چالش آنها است.در مغز اجتماعی به سیاست جسمانی مغز و بدن زیست‌شناسی عصبی می‌پردازد. یعنی اینکه چگونه هنجارهای اجتماعی، قدرت و نابرابری بر بازنمایی‌های مغز تأثیر می‌گذارند و از سوی دیگر، چگونه درک می‌شود که آنها به معنای واقعی کلمه با فرآیندهای نوروبیولوژیکی در هم تنیده‌اند.

منبع: THE BRAIN’S BODY

Neuroscience and Corporeal Politics

Victoria Pitts-Taylor

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *